تبليغاتX
.•* *•. .•* باتوستاره میشوم •* *•. .•*.


.•* *•. .•* باتوستاره میشوم •* *•. .•*.

یک لحظه دلم برای بی قراری هایت تنگ شد

چهره ی پاک و معصومت را در کوچه باغ ذهنم به تصویر کشیدم

دوباره آرام شدم

دوباره جان گرفتم

نوشته شده در 88/07/21ساعت 20 توسط بهاره| |

 

نوشته شده در 88/06/31ساعت 11 توسط بهاره| |

همه مي پرسند:

چيست در زمزمه مبهم آب؟

چيست در همهمه دلکش برگ؟

چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند

که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟

چيست در خلوت خاموش کبوترها؟

چيست در کوشش بي حاصل موج؟

چيست در خنده جام

که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،

نه به اين آبي آرام بلند،

نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،

نه به اين خلوت خاموش کبوترها،

من به اين جمله نمي انديشم.

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل يخ را با باد،

نفس پاک شقايق را در سينه کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاينده هستي را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را مي شنوم؛ مي بينم.

من به اين جمله نمي انديشم.

به تو مي انديشم.

اي سرپا همه خوبي!

تک و تنها به تو مي انديشم.

همه وقت، همه جا،

من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.

تو بدان اين را، تنها تو بدان.

تو بيا؛

تو بمان با من، تنها تو بمان.

جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب.

من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند.

اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛

ريسماني کن از آن موي دراز؛

تو بگير؛ تو ببند؛ تو بخواه.

پاسخ چلچله ها را تو بگو.

قصه ابر هوا را تو بخوان.

تو بمان با من، تنها تو بمان.

در دل ساغر هستي تو بجوش.

من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست؛

آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش.

نوشته شده در 88/06/18ساعت 12 توسط بهاره| |

کاش می دانستید که زندگی با همه وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

زندگی حس جاری شدن است

زندگی کوشش و راهی شدن است

 از تماشاگه اغاز حیات 

تا به جایی که خدا می داند 

نوشته شده در 88/06/18ساعت 12 توسط بهاره| |

ممنون از همه ی دوستای خوبم که برام کامنت نوشتن

 

همتون رو دوست دارم

نوشته شده در 88/06/03ساعت 1 توسط بهاره| |

تو را من چشم در راهم شبا هنگام

که می گيرند در شاخ «تلاجن» سايه ها رنگ سياهی را

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم؛

تو را من چشم در راهم.

شبا هنگام ، در آن دم که بر جا، درّه ها چون مرده ماران خفتگان اند؛

در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پای سرو کوهی دام.

گرم ياد آوری يا نه ، من از يادت نمی کاهم؛

تو را من چشم در راهم .

نوشته شده در 88/05/30ساعت 13 توسط بهاره| |

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونانکه بایدند

                                  نه باید ها...

مثل همیشه آخر حرفم 

و حرف آخرم را  ، با بغض می خورم

 

عمری است  لبخندهای لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم:

                               باشد برای روز مبادا !

 

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

 

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروز نیز روز مبادا باشد !

 

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونانکه بایدند

                                  نه باید ها...

 

 

هر روز بی تو

        روز مباداســـت !

 

نوشته شده در 88/05/25ساعت 15 توسط بهاره| |

چند وقت بود به خاطر یه موضوع مهم،  سر دوراهی مونده بودم. قدرت تصمیم گیری برام خیلی سخت شده بود...

حدود یک ماه پیش ( برای اولین بار )رفته بودم مشهد ... کلی دعا کردم و از آقا امام رضا خواستم خودش واسطه بشه تا خدا بیشتر نظر لطفشو شامل حالم کنه تا بتونم بهترین تصمیم رو بگیرم.

تا اینکه دو روز پیش، یه اتفاق خیلی جالبی افتاد که اگه اسمشو معجزه بذارم دروغ نگفتم!!

با این اتفاق، الان دیگه تمام تردیدها و دودلی ها کنار رفته و تو تصمیمم کاملا مصمم شدم.

این ماجرا یکی از چندین ماجراییه که تونستم یه بار دیگه عظمت و مهربونی خدا رو ببینم و با تمام وجودم لمس کنم.

وقتی میبینم خدا اینقدر مهربون و بزرگه... ته دلم احساس آرامش عجیبی میکنم.

خدایا هزاران هزار مرتبه شکر...

امام رضا خیلی خیلی ممنونم...

نوشته شده در 88/05/22ساعت 16 توسط بهاره| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ